پاسخ به يک ليست:

به مصطفي صابر٬ علي جوادي٬ مهرنوش موسوي٬ ايرج فرزاد٬ نسان نودينيان و غفار غلام ويسي

 

محمد فتاحي

 

يک انتقاد مشترک توسط ليست بالا به رهبري مصطفي صابر به حزب حکمتيست و  به افکار شيطاني کورش مدرسي راجع به جنبش سرنگوني هست. کورش مدرسي ميگويد اين جنبش قرباني ابهامات خود شد. قرباني دنباله روي از سياست راست در اپوزيسيون شد٠ ميگويد آمريکا توسط ناسيوناليسم ايراني وارد سياست ايران شده است٬ به همين دليل شکست آن در عراق و در کنار آن بن بست ناسيوناليسم ايراني هوادار آن٬ نا اميدي در جامعه ايجاد کرده است٠  امروز جمهوري اسلامي با آگاهي از اين نا اميدي بدون يافتن سنگر محکمي در مقابل خود٬ به تعرض خونين دست زده است٠ در عين حال تاکيد ميکند که حزب حکمتيست بايد به عنوان حزبي ضد انتظار منتظر فرصت نماند و جنبش خود را سازمان دهد و قدرت سياسي نظامي بالايي براي زدن جمهوري اسلامي در ايران شود.

بحث کورش مدرسي ادامه سيستماتيک آن بحث قبلي ايشان است که قبلا در دوران حيات جنبش سرنگوني مي گفت راست در آن دست بالا دارد٠ و حالا که اين جنبش شکست خورده است٬ دليلش هژموني راست بر آن بود. در مورد تشخيص قبلي کورش مدرسي٬ مصطفي صابر و علي جوادي و کل حککا مدعي بودند که افق حاکم بر آن جنبش چپ است و پيروزي آن جنبش پيروزي انقلاب سوسياليستي آنهاست٠ حزب کمونيست کارگري مانند تمام احزاب و سازمان هايي که اميد اول و آخرشان را به آن جنبش گره زده بودند در بحران افتاد و دو شقه شد٠ شق کوچکتر يعني علي جوادي و رفقايش در حزب جديدشان وقتي متوجه سوراخ  چرخ آن انقلاب سوسياليستي شان شدند٬ به تق و لق افتادند و راه شان نيمه جدا شد. ميگويم نيمه جدا٬ چون علل دوري اينها از حککا٬ همان عللي بود که بعضي از مشاورين و همکاران بوش را از او دور کرد٬ بدون اينکه سيستم فکري شان از بوش متفاوت باشد.

نتيجتا روشن ترين جهتگيري و قاطع ترين احکام در مورد سياست هاي کورش و حکمتيست ها متعلق به حککا٬ حميد تقوايي و اينجا شخص شخيص مصطفي صابر است. ايشان مدعي است که صحنه هاي شلاق زني اين مدت در ميادين شهرها نشان قدرت مردم و جزو  پيش صحنه هاي انقلاب سوسياليستي حزب آنهاست٠ ايشان البته قبلا هم تحرکات قومي در خوزستان و آذربايجان را جزوي از انقلاب سوسياليستي خود ضبط کرده بود٠  آن روز کورش کفر ميکرد چون هژموني مصطفي صابر بر جنبش سرنگوني را و پيشروي انقلاب سوسياليستي او را متوجه نبود٠ امروز هم گويا به اين دليل شکست طلب شده چون متوجه تعرض انقلاب سوسياليستي حککا به جمهوري اسلامي نيست! من در مقابل اصرار حککا سماجتي ندارم که الا و باللا اين ها نه طوفان خشمگين انقلاب سوسياليستي٬ که صحنه خونين اعدام و تعرض وحشيانه به مردم است. حککا حق دارد  از جهش انقلاب سوسياليستي اش به جلو چهاردست و پا دفاع کند. نه فقط حق٬ که وظيفه دارد کلاهي به عظمت آفتاب سر نازنين خود و اطرافيانش کند. در غيراينصورت کل تئوري هاي پوشالي شان راجع به کورش مدرسي آب ميشود. نتيجتا بهترين کار پافشاري ايدئولوژيک بر "واقعيت انقلابي" و فروش صحنه هاي اعدام دهها نفره به قيمت انقلاب سوسياليستي به صفوف روشنبين در لايه کادري شان است.

 تا آنجا که به کشف شيطان در افکار اين و آن برميگردد٬ ميتووان به اين ليست رضا مقدم و ايرج آذرين و خيلي هاي ديگر را اضافه کنيد. همگي تحليل شان در مورد وقايع از سر افکار رويزيونيستي اين و آن است؛ از نظر رضا مقدم٬ منصور حکمت ناگهان تزي آورد و منحرف شد. از نظر اين ليست هم کورش مدرسي هر بار با اتخاذ سياست معيني رويزيونيست و منحرف ميشود. تمام چپ خوش فکر دنيا هم شکست انقلاب روسيه را از انحراف در افکار راست استالين ميداند. نقد منتقدين کورش از همان زاويه نگاه چپ سنتي جهان است.

 

اما در مورد انتقادات بقيه ليست؛

 

نسان نودينيان نوشته است؛ 

"يك سنت اختراعي در حزب حكمتيست وجود دارد به اين شكل كه كادرهاي رهبري حزب بعنوان طرفهاي درگير در مباحث سياسي خود را مستقما درگير نميكنند• به اين حساب كه من كادر رهبري هستم، کسر شان است و نميخواهند خود مستقيم درگير مثلا جواب به نوشته هايي از قبيل نوشته من بشوند• در اين سنت تقلبي توصيه هاي محفلي براي جواب به مخالفين بازار گرمي دارد و معمولا با  پخش نوشته و نقدي ميزان توصيه ها به عده اي بالا ميگيرد• نوشته رفيق مختار محمدي از اين قبيل است."

   اينجا توهين نسان به تحزب و تقسيم کار است٠ معلوم است وقتيکه من مشغول کار ديگري هستم٬ فلان کار ديگر و منجمله پاسخ به امثال نسان را هم اگر لازم باشد٬ به اين و آن رفيق پيشنهاد کنم٠ هر حزبي کارهاي متعدد دارد٬ و تقسيم کار اينجا معني پيدا ميکند٠ اگر مختار محمدي قبول ميکرد٬ من خوشحال مي شدم نشريه پاسخ را هم ايشان سردبير شوند٠ خيلي وقتها انتقادي که از نظر من بايد جواب بگيرد٬ را به ليستي ميل ميکنم تا کسي در مقابلش جواب دهد٠ راستش اين را ما همه ميکنيم٠ نسان  تا زماني که در حزب بود از اين کار مطلع بود و به درست خودش هم به آن عمل ميکرد٠ تنها تفاوت اين است که امروز ايشان تحزب و تقسيم کار را يک بازار مينامد٠ من انتقادي به اين موض ايشان ندارم٠ اگر قضيه غير اين بود٬ جاي تعجب داشت.

انتقاد دوم نسان؛

 "اعلام موضع من با ارزيابي ايرج فرزاد ظاهرا مايه ناراحتي تعدادي از كادرهاي صفوف حزب حكمتيست شده است• بار ديگر اعلام ميكنم با ارزيابي ايرج فرزاد موافقم، يک خاصيت ديگر اين اعلام موضع زدن به فضاي هستريک و فرقه اي درون حزب حکمتيست عليه ايرج است." 

واقعا از اينهمه اعتماد به نفس نسان خوشم آمد! آيا قبل از اعلام موضع نسان در هواداري از ايرج٬ کسي به تفاوت نظر اين دو توهم داشت؟  اگر ناراحتي موجب کسي شده٬ که واقعا نصيب من شد٬ نه از هم نظري با ايرج٬ که از ادامه راه او براي خانه نشيني و ترک تحزب و مبارزه جدي بود٬ عزيز من. شما از من بهتر ميدانيد که ايرج نظر ويژه اي ندارد٬ تئوري ويژه اي ندارد٬ سياست ويژه اي ندارد٬ و ديگر تا عمر باقيست٬ کار ويژه اي هم ندارد. مشکل شماها همان اندازه با نظر و خط و سياست و تاکتيک و استراتژيست٬ که مشکل امثال عمر ايلخانيزاده٬ عبدالله حسن زاده٬ داريوش همايون٬ علي جوادي و بقيه اپوزيسون چپ و راست است. امروز اگر از شما بپرسند مشکلات سازمان زحمتکشان و دمکرات چيست٬ فورا به اوضاع سياسي و تاثيرات آن اشاره ميکنيد٠ اگر به شما بگويند اختلاف ايلخانيزاده با مهتدي به خاطر ديکتاتور بودن دومي است٬ فورا ميگوييد٬ نخير مشکل اصلي آنها بحران ناسيوناليسم کرد بعداز شکست آمريکاست٠ اما وقتي به تحليل وضع امثال شما و ايرج برميگردد٬ گويا قضيه متفاوت و نامربوط به اوضاع و احوال سياسي٬ که مربوط به رويزيونيست شدن کورش مدرسي است. رفيق عزيز من٬ مشکل شما نه نظر است٬ نه انتقاد٠ در اين حزب نقد سياسي و دعوا بر سر کار جدي کردن يا نکردن قديمي تر از تاريخ هجرت شماست٠ مباحث کنگره اول حکمتيست ها هنوز روي سايتهاست. تمام جهتگيري هاي اصلي کورش مدرسي آنجا مورد بحث بود٠ و مردم ميروند نگاه ميکنند و مي بييند امثال شما کجاي بحث و نقد  و خط و سياست متفاوت بوده ايد٠ چرا انصاف بايد اين اندازه نزد شما بميرد؟

 

فضاي هيستريک عليه ايرج؟

آيا تحرکات رفيق ايرج تان در پشت کامپيوتر خانه اش جاي ما را تنگ کرده است؟ نميدانم اطلاعات شما از کدام منبع است٬ اما واقعيت ندارد. کسي ميتواند نسبت به او و شما احساس تنفر و آنهم از نوع هيستريکش بکند٬ که دليل رفتن شما را نداند٠حقيقت اين است که در خيلي از موارد اتفاقاتي براي فرد پيش مي آيد که خود وي در آن بي نقش است٠ صرفنظر از تحولاتي که در زندگي فرد او را خارج از اراده او تغيير ميدهد٬ خيلي از مواقع فاکتور تغيير دهنده تحولات سياسي اجتماعي پيرامون فرد هستند٠ ميخواهم بگويم که رفتن شما و ايرج تماما دست خودتان نبود٠ اگر يادتان باشد٬ در آخرين پلنوم کميته مرکزي که حضور به هم رسانديم٬ شما نه فقط انتقادي و نظر متفاوتي نداشتيد٬ سخنان نسبتا سرحال شما تماما متفاوت از وضع و حال و هواي بعدي تان بود٠ البته اين فقط وضع شما نبود٠ در ميان رفقايي که همراه شما استعفا دادند و بعدا اعلام کردند که حجم اختلافات مکتوب شان با حزب چندين کتاب ميشود٬ کساني هستند که در عمر سياسي خود در اين حزب نه فقط کتبا که حتي شفاها کسي نشنيده بود که انتقادي داشته اند. رفقايي چون اسد نودينيان در همان ليست بودند که در درون حزب کسي جرات انتقاد به حزب نزد آنها را نداشت. اما مي بينيد که مثل برگ هاي خزان بادي آمد و بردشان٠ من آنها را اصلا و ابدا مقصر نميدانم٠ آنها قرباني آن باد نا اميدي شدند که جامعه را هم فرا گرفت٠ احترام من به اين رفقا مثل هميشه سر جاي خود است٬ مگر اينکه اين نا اميدي را به نظر سياسي ترجمه و ديگران را هم به همراهي با خود به خانه نشيني دعوت کنند٠ اگر رفيقي در اين حزب متوجه ريشه هاي اين قضيه نيست٬ اميدوارم روشن شده و  رفيق ايرج از فشار تنفر لاموجود٬ آنهم از نوع هيستريکش رها شود.

 

حق توهين به آشبتالي ها نداريد!

 مشکل ديگر نسان نودينيان اين است که گويا تعدادي به آنها مدال آشبتالي داده اند. و او اين را توهين به خود و امثال ايرج ميداند٠ بگذار براي خواننده نا آشنا با "آشبتالي" بگويم که در جنببش ملي کرد اين عنوان بي احترامانه به کسي است که صفوف نيروي مسلح را به دلخواه خود ترک کرده است٠ ناسيوناليسم کرد علاقمند بود همه تا روز مرگ اسلح بدست باشند٠ اما امثال من و نسان آنچه که تجربه کرده ايم٬ آشبتالي در صفوف کومه له بود٠ پيشمرگان زحمتکشي که مثل بقيه مردم سنت پيشمرگ با زندگي روزمره اجتماعي آنها متناقض بود؛ نه ميتوانستند ازدواج کنند٬ نه ميتوانستند به عنوان نان آور خانواده شان عمل کنند٬ نه ميتوانستند در زندگي اجتماعي مثل بقيه مردم شرکت کنند٬ و بطور کلي از زندگي در هر عرصه اي به جز زندگي با اسلحه و گلوله محروم بودند٠ از اين انسان ها موارد زيادي بعداز دوره اي تحت فشار قرار ميگرفتند و صفوف نيروي مسلح ما در کومه له را ترک ميکردند و سراغ زندگي و مشکلات عديده آن ميرفتند٠ و زمان رفتن هم همه رفقاي باقيمانده را در آغوش ميگرفتند و براي شان موفقيت آرزو ميکردند و در يک فضاي احساساتي ما را ترک ميکردند٠  در اکثر موارد٬ اين انسان هاي شريف و کمونيست٬ هر جا ميرفتند٬ کماکان کومه له بودند٠ مبلغ اتحاد بودند٬ مبلغ مبارزه بودند٬ مبلغ پيوستن مردم به کومه له بودند٠٠٠خلاصه اينها به جز اينکه اسلحه را کنار گذاشته بودند٬ هيچ چيزي از اميد و باور  و حتي از شور سياسي شان کم نشده بود٠ شخصا تعداد زيادي از اينها را هنوز به ياد دارم و با خيلي ها هم دوستي و رفاقت ديرين دارم٠ اينها هنوز جزو  پرشورترين انسان هاي نسل خويش در جامعه اند٠

 

 نسان نودينيان اين نوع آش بتالي ها را تجربه کرده و همراه  توهين به آنها از خود دفاع ميکند. من از اين "آش بتالي ها" دفاع ميکنم٬ به عنوان آنچه که بودند و هنوز هستند٠ اما من بايد خدمت نسان بگويم که با همان درجه از اعتماد به نفس توان دفاع از امثال نسان و رفيق ايرجش را ندارم٠ اين عزيزن نه مبلغ مبارزه اند٬ و نه مبلغ تحزب و تشکل سياسي براي مردم اند٠ نه فقط اين٬ عزم جزم کرده اند که ديگران را هم مثل خود به خانه نشيني دعوت کنند٠ با افتخار اعلام ميکنند که آهاي مردم٬ بدانيد که ما تحزب و تشکل را کنار گذاشته و رفتيم٠ و لابد چون خود را مهم ميدانند٬ توقع و آرزو دارند که ديگران هم راه آنها را در پيش بگيرند٠ آنهم در زماني که نياز  انسان به اتحاد و تشکل و تحزب براي نجات از اين جهنم از نان شب بيشتر است٠  نتيجتا رفيق نسان مجاز نيست همزمان با بي احترامي به آن آش بتالي ها موقعيت  بالاي آنها را نزد ما براي خود کسب کند٠ من يکي عليرغم همه احترام و ارادتي که در زندگي بيرون از سياست براي ايشان و هر عزيز ديگري و منجمله رفيق  ايرج ايشان دارم٬ حاضر به دادن چنين مدالي به ايشان در سياست نيستم٠

 

 اما٬ اما رفيق نسان ميداند که در ميان آش بتالي ها نوع ديگري هم بودند٬ کاملا متفاوت٠ اينها درس خوانده هاي اغلب از موقعيت هاي اقشار متوسط جامعه بودند٬ که بيخودي به آنها لقب افتخارآميز روشنفکر ميدادند٠ اينها وقتي به هر دليل ميخواستند صفوف نيروي مسلح را ترک کنند٬ به جاي انگشت گذاشتن روي معضل واقعي شان٬ براي آن سراغ توجيه و تئوري بافي مي گشتند و صاحب نظر و انتقاد مي شدند و براي مقبول نشان دادن مسيرشان سراغ کسان ديگر هم مي رفتند تا قانع شان کنند که همراه هم بروند٠ منفعت نازل فردي به آنها امر ميکرد تا براي موجه نشان دادن تصميم شان ديگران را نيز همراه خود کنند٬ ديگراني که به هر دليل ضعيف يافته و يا به نوعي تحت تاثير فردي آنها بودند٠ وقتي تک تک آنها و "نظرات تئوريک" شان را در ذهن مرور ميکنم٬ تفاوت شان با امثال نسان و ايرج در سن و سال٬ شرايط سياسي و  بعضا تفاوتي اندک در توانايي در تراشيدن "استدلال" و "نظر" است٠ البته باز هم با اين تفاوت که آنها در مقايسه با نسان قابل دفاع تر بودند٠ بخشا به اين دليل که صرفنظر از اينکه آن لحظه چه ميگفتند٬ بعدا دنبال زندگي و علاقه خود مي افتادند و جواني به آنها کمک ميکرد انواع اميد و شانس ديگر در زندگي تجربه کنند. بعضي از آنها بعداز مدتي کم از آن فضا بيرون آمده و مشوق اتحاد مردم در سازمان قدرتمند ما مي شدند. نسان و رفقايش به خيلي دلايل ناتوان از کسب موقعيت اين آشبتالي هاي نوع دوم اند. اولا به دلايل سني جذب شدن در شور و شوق زندگي در عرصه هاي ديگر برايشان آسان نيست. دوما از جامعه دور و به همين دليل فضاي اعتراضي جامعه ناتوان از دميدن اميد در افق اينهاست. سوما اين يکي ها تجارب بيشتر و دانش سياسي بسيار بالاتري از آن آشبتالي ها دارند٬ به اضافه عادتي که به سياست کرده اند. لذا  هراز گاهي از پشت مونيتور کامپيوترشان سري به سايت هاي حکمتيست ها ميزنند و يادشان ميآيد که علت ناموفقيت ها و شکست اميدشان ما بوده ايم. همين٬ دقيقا همين ناراحتي از ماست که به آنها تحرکي ميدهد عليه تحزب و اتحاد و سنگ پراني به ما و ايجاد پارازيت در فعاليتهاي ما. از طرف ديگر هر پيشروي ما به ناراحتي آنها مي افزايد٬ چون اثبات اينکه اين حزب به درد نميخورد و بايد ولش کرد برايشان سخت تر ميشود. و اين باز هم به بالا رفتن دوز خصومت در ميان شان نسبت به ما مي انجامد.   آرزوي قلبي من اين بود اين عزيزان هم جوان مي بودند و زندگي پشت مونيتور و عادت به "سياسي کاري" را به نفع هزار و يک عشق و لذت زندگي کنار مينهادند٠ آن وقت نه فقط زندگي براي آنها بهتر بود٬ بلکه ملزم نبودند براي ما هم مزاحمت ايجاد کنند. حساب کنيد اين شغلي که براي امثال من ميتراشند تا ساعت ها وقت مفيدم را صرف پاسخ به "نظرات" جديدا قرض گرفته آنها کنم٠ اين نه به نفع خودشان و نه به نفع ماست٠  اين را اضافه کنم که رفقاي ديگري هم بودند که از اين حزب رفتند٬ که نه فقط رفتن را تبليغ نکردند٬ نه فقط استعفا را کمپيني عليه تحزب تبديل ننمودند٬ بلکه  صميمانه و با احترام تصميم شان را به اطلاع ما رساندند و براي ما آرزوي موفقيت کردند و خودشان هم در زندگي سياسي جايگاه  متفاوتي براي خود حفظ کرده اند. نمونه کنار کشيدن هاي محترمانه اي که آنرا ابزار و کمپيني عليه تحزب نکردند٬ اما بسيار است. نادر بکتاش کنار کشيد٬ بدون اينکه عليه تحزب کمپين کند. بخش قابل توجهي از اعضاي کميته مرکزي حزب کمونيست ايران هم که اکثر ماها شاگردشان بوديم٬ از کار حزبي کنار کشيدند٬ اما يک نفر از آنها هم مبلغ تفرقه نشده و از حرکت شان کمپيني عليه تحزب نساختند. از کميته مرکزي کومه له و از کادرهاي کومه له هم تعدادي کنار کشيدند٬ اما هيچگاه تصميم خود را دستمايه تبليغ عليه اتحاد و تحزب نکردند.

ايرج هم ميتوانست چنين عمل کرده و موقعيت قابل احترامي براي خود نزد همه کسب کند. اما ايشان مشغول دفاع از خود به سبک بسيار نازل تري از آن آشبتالي هاي نوع دوم است. از آن نوعي که فکر ميکند وقتي که به جامعه برميگردد٬ کاري کند که قابل سرزنش نباشد٬ که چرا بعداز عمري ول کرده است. لذا تا ميتواند سراغ  آنهايي ميرود که به هر دليل احساس ميکند بر آنها تاثير دارد و آنها را به ول کردن و دست شستن از تحزب و تشکل و اتحاد ترغيب ميکند. از زاويه منفعت والاي فردي وي هر تعداد بيشتر استعفا دهند٬ او خود را در دفاع از موقعيت جديدش محق تر احساس ميکند. ايرج از اين زاويه شديدا به کسي مثل رضا مقدم غبطه ميخورد٬ که چرا او توانست از اتوريته خود براي خانه نشين کردن صد و پنجاه نفر استفاده کند٬ ولي ليست او به تعداد کمتر از انگشتان دست است. به همين دليل پشت کامپيوترش به خود مي پيچد و در ناکامي خود تنفرش عليه ما بالا ميگيرد و  توهين ميکند که "شرافتمندانه" عمل کنيم.  نسان نودينيان بهتر است متوجه شوند٬ که احساس تنفر نه از نظر و انتقادي که هيچگاه نداشته است٬ بلکه از ايفاي نقشي است که امروز با کمال ميل و تا بناگوش لباسش را پوشيده است.

 

انتقادات مهرنوش؛

 مهرنوش موسوي مرا به عنوان متملق معرفي کرده ايد٠ دست شما درد نکند٠ کاري هم نميشود کرد٠ بلااخره اين چهره من نزد شماست٠ تازه از اينکه دست راستي و نئوراست و حجارياني معرفي ام نکرده ايد٬ جاي شکرش خيلي باقيست٠ از اين زاويه اگر به همين اندازه از پيشروي در ارزيابي از امثال من رضايت دهيد٬ شانس بزرگي  نصيب من و شانس بزرگتري هم نصيب شما شده است. جهت اطلاع شما دوست و دشمن از صراحت لهجه من و از بي ملاحظه گي من نسبت به هر مقام و منصبي به اندازه کافي ميداند. اما جهت اطلاع شما من اصلا و ابدا به وجود موضع انتقادي ام به حزب و به رهبري و سنت هاي آن افتخار نميکنم٠ نه فقط اين٬ انتقاد به حزب را هم نشان توانايي ويژه نميدانم. امروز هر کسي ميتواند برود و به يمن اينترنت به هر چه حزب و تشکل و اتحاد آگاهانه چپ است٬ بد و بيراه بگويد٬ و آنگاه از سوي بعضي ها هم مدال بگيرد. براي اين کار نه لازم است کار ويژه اي انجام دهيد٬ نه لازم است کسي را ملاقات کنيد٬ نه لازم است حتي از رختخواب تان بيرون بياييد. از موضع هواداران "انتقاد" يک کليکي توپ سنگين شان را خالي کرده است. از نظر من آنچه که در کار حزبي مهم است٬ در درجه اول پيشبرد حزب و انجام کار مفيدي از نوع سنت حکمت در حزب است٠ مهمترين موضع انتقادي به حزب هم از موضع  جلو بردن حزب در جامعه است٠ از اين نظر آنها که گارد آزادي و کميته کمونيستي سازمان ميدهند٬ نه فقط مهمترين نقد به جامعه را پيش مي برند٬ بلکه در درون حزب هم با عمل خود حزب را به نفع پيشروي سريع تر نقد ميکنند٠ در درون اين حزب کشمکشي هميشگي بوده ميان کردن و نکردن٠ ميان سنت جمع کردن مردم و سنت گريز از مردم٠ ميان اميد و نا اميدي به تغيير٠ انتقاد من به حزب از اين جنس است. راستش انتقاد من به هر پديده و سياستي از همين نوع است. در غيراينصورت تفاوت ماها با مقاله نويسان اينترنتي و آنها که کارشان پرت و پلاگويي هاي ازسر نبود کار مفيدي در زندگي شان است٬ کجا ميتواند باشد؟ منصور حکمت اگر قدرتمند ترين تحزب کمونيستي را سازمان نداده بود٬ نظراتش افکاري بود در دنياي اينترنت٠ همين٠ صرفنظر از اينکه چه مي گفت٬ اگر حزب و سازمان جنگي نمي ساخت٬ انسان با سوادي بود در رديف بقيه باسوادان و  نوابغ عصر خود٠ از اين زاويه٬ نقد امثال فرهاد رضايي و جمال پيرخضرانيان که احتمالا هفته اي دو بار به اينترنت سر ميزنند٬ نقدشان به جامعه بورژوازي و از اين زاويه به  موانع پيشروي در خود حزب هم  بسيار بالاست٠ کسي که از زاويه نقد مکتوب ناموجودشان نقش آنها را ارزيابي کند٬ انشا نويسي را با نقد واقعي و زميني و متحول کننده به جامعه را عوضي گرفته است٠

 

ناراحت شده ايد که حزب حکمتيست را يک سازمان از جنس چپ سنتي ميدانم٠ نميدام ناراحتي شما از چيست٬ مگر نه اين است که شما هم انتقادات زيادي به حزب داريد؟ متوجه ميشويد انتقاد ميتواند متفاوت باشد٠ نقد من اين است که کميته کمونيستي بسيار زيادي سازمان نداده ايم٬ واحدهاي گارد آزادي بيشتري سازمان نداده ايم٬ آنجا که سازمان هم داده ايم٬ ايراد بسيار است٠ نقد من اين است که در مهمترين مراکز کارگري ايران کاري نکرده ايم٠ نقد من اين است که نه در خارج کشور هزاران انسان را سازمان داده ايم٬ نه در شهر محل سکونت امثال شما تشکيلاتي داريم٠ ميدانيد که وقتي  ميرويم نهاد و تشکلي هم در جامعه بسازيم٬ مثل بقيه چپ سنتي٬ نهادها و تشکل هاي فرقه اي و ناکارا هستند٠ سازمان رهايي زن ما٬ سازمان آزادي زن حککا٬ سازمان هشت مارس٬ نهاد زنان راه کارگر و بقيه و انواع سازمان و نهاد حاشيه اي و فرقه اي که به درد همه چيز ميخورند٬ جز جمع کردن مردم٬ سنت عملي مشابه ماها با بقيه چپ حاشيه اي است٠ در داخل هم در خيلي موارد که سراغ کار اجتماعي ميرويم٬ چيزي در ميايند مثل آنچه که بقيه چپ غيراجتماعي به آن مشغول اند٠

من به انتقادات شما به حزب نمي پردازم٬ اما انصافا برويد و يک کپي از نوشته ها٬ موضعگيري ها و تصميم گيري هايتان در سالهاي اخير را نزد خودتان و با قضاوت انصاف خودتان مرور کنيد٠ جهت اطلاع شما من نگران سرنوشت سياسي هر رفيقي هستم که به عنوان کادر حزب با شما جلسه مشترک ميگذارد يا اطلاعيه مشترک ميدهد٠ پشت سرتان را نگاه کنيد٬ ببينيد چرا احساس من چنين است؟

 

کنگره و پلنوم علني يا بسته؟

 

رفقاي دلسوز به حال مردم و حزب٬ حتي آنها که از عشق به کسب قدرت سياسي ترک تحزب سياسي و تفرقه  را تبليغ ميکنند٬از موضع خنده دار "حزب و قدرت سياسي" و "حزب و جامعه" به نقد تصميم کميته مرکزي حکمتيست ها پرداخته اند! انتقاد نسان از اين نظر يک شاهکار است. براي ما دلسوزي به خرج داده است که راه حکمت را گم نکنيم. تماشايي است٬ نه؟  ظاهرا ميشود از موض بازنشستگي حکمتيستي هم به حزب حکمتيست ايراد گرفت که به اندازه کافي اصولي عمل نميکند!

 نسان جان٬ تجمعات علني بخشا يک نمايش سياسي در جامعه است٠ و از اين نظر خيلي هم مفيد است٠ اما اين نه اصول سازماني ميشود٬ نه يکي از ويژگيهاي کمونيسم منصور حکمت. کنگره و تجمعات علني وقتي مفيد است که از هر نظر به نفع حزب باشد٠  از نظر من کنگره چهارم حزب کمونيست کارگري را هم به اشتباه علني گرفتيم٠ اگر عقل سياسي بيشتري داشتيم٬ خود نمايندگان آن زمان کنگره ميرفتيم مي نشستيم٬ نه دو روز که يک هفته٬ تا فکري به حال آن روز حزب کنيم که داشت منفجر مي شد٠ مي شد کنار هم مي نشستيم و رو در روي هم٬ بدون اينکه کسي جرات کند ديگري را از جنس جمهوري اسلامي محسوس کند٬ در مورد سرنوشت آن حزب بحث و تصميمگيرير ميکرديم٠ اصول گرايي مذهبي گونه ما را به نمايش کنگره برد٬ که مي بايستي رعايت همه چيز را بکنيم و از اختلاف دم نزنيم٬ در مقابل حل اختلاف را هم به بحث اينترنتي و پالتاکي بسپاريم٠ اين کار اصلا عاقلانه نبود٠  از نظر من علني کردن نوار پلنوم نميدانم شماره چند حککا در سال گذشته٬ که در آن آبروي بقيه چپ را هم بردند٬ کاري ناعاقلانه بود. چه نفعي داشت که شيون و داد و فرياد و آن برخوردهاي زشت را در حضور مردم نمايش بدهند؟ کدام آدم در اثر آن کار به آنها آفرين گفت؟ حتي از خودشان شنيدم که از نمايش آن صحنه ها خجالت زده شده بودند٠ نسان جان چه نفعي دارد نوار جلسه کميته کردستان حزب حکمتيست در جوار کنگره را به حساب علني کاري و سنت حکمت علني کنيم٬ به جز خرد کردن شخصيت انساني که عمري کار سياسي جدي کرده است(حالا بايد بگويم کرده بود)؟ من از اين هم دورتر ميروم٬ چه نفعي داشت نوارهاي پلنوم شانزده حزب کمونيست ايران حتي در اختيار تشکيلات قرار گرفتند؟ آيا به حساب اينکه عمر ايلخانيزاده مخالف سياسي من است٬ بايد نوار حالت احساسات شخصي او که در آن فضا از خود نشان ميدهد را به بيرون آن جمع  داد؟ در همه اين موارد تصميم عاقلانه٬ سياسي و اجتماعي٬ دادن مباحث و نه خود نوار٬ به بيرون و حتي تشکيلات از طرق درست ديگر است٠

 

کنگره ما اما؛

 

ما تصميم گرفتيم تا نه دو روز آکسيون کنگره را٬ که يک هفته بحث و همفکري با هم داشته باشيم٠ تجربه تاريخ سه دهه گذشته به ما ميگويد که هر زمان که جنبشي در جامعه آمده٬ با ناکارايي ما و با نا آمادگي کافي ما شکست خورده و نهايتا ما هم در همدستي با کل چپ دست را به راست باخته ايم٠ جنبش سرنگوني آخرينش بود که نه فقط شکست خورد٬ بلکه در دو نوبت از ما نيرو گرفت٠ نوبت اول حزب ما را دو شقه کرد٬ اين نوبت هم همين رفقا نسان و ايرج و تعدادي را برد٠ ميخواهيم جمع شويم و بحث کنيم ببينيم دردمان کجاست٠ از نظر من اين حزب بايد تغيير کند تا جوابگوي آينده باشد٠ در غير اينصورت ما هم مثل همه چپ جزو بازندگان تاريخ  خواهيم بود٠

علاوه بر اين ميخواهيم در پرتو تغييرات دنيا بعداز شکست آمريکا در عراق چه تغييراتي در دنيا و منطقه قابل پيش بيني است و چه کار متفاوتي بايد کرد٠ اين واقعيت هماني است که چپ سنتي حتي متوجهش نيست٬ چه رسد به اينکه جوابش دهد٠ اگر مهرنوش فکر ميکند در يک نمايش و آکسيون دو روزه او ميتواند کار زيادي از پيش ببرد٬ من اعتراف ميکنم که اکثر ما از عهده اين کار ناتوانيم٠ شايد هم دو هدف متفاوت از کنگره داريم؛ رفيقي مثل مهرنوش٬ البته اگر حضور داشته باشد٬ شايد با يک سخنراني و ابراز موضع به هدف شان برسند٠ براي امثال من که يک دنيا بحث با هم داريم و ميخواهيم با هم همفکري کنيم تا حزب را گامها جلو ببريم٬ يک هفته خيلي هم کم است٠ به ويژه که تعداد صد نفري نماينده بخش علني حضور دارند و وقت هم براي خود کنگره چهار روز است٬ بقيه وقت صرف سمينارها و جلسات کميته هاي داخل٬ خارج و کردستان ميشود٠ کاش ما هم مثل اتحاد مبارزان کمونيست ميتوانستيم يک ماه در کنگره بحث کنيم و تغييرات بزرگ محصول کارمان باشد٠ از نظر من اگر تعداد آن صد نفر کادر نماينده تشکيلات هاي حزبي در مورد اولويت و کار متفاوت ما در آينده روشن و منسجم شوند٬ جامعه٬ مردم و خودمان بيشترين دستاورد از آن تجمع داشته ايم٠ فيلم مباحث خوب کنگره را هم که از تلويزيون نشان ميدهيم تا مردم ببينند٠ اگر بعداز کنگره کار ما متفاوت شد٬ مردم محصولش را مي بينند٠ و اصل و هدف ما هم ايجاد تغيير در کار و نقش ماشين حزبي در دور آتي سياست منطقه است٠

 

 

افکار رويزيونيستي کورش مدرسي؛

نقد منتقدين به کورش از يک سيستم منسجم است؛ تغيير در افکار کورش که اين حزب را به نقطه خطرناکي ميبرد!

اين همان سيستم فکري است که شکست شوروي را از افکار استالين نتيجه ميگرفت٬ و اشکال کمونيسم بورژوايي را در رويزيونيست بودن متفکرين آن ميدانست٠ تجربه تاريخ گذشته نشان ميدهد که کورش همان خط را دارد که داشته است٠ اين خط همان است که تفاوت بين بلشويسم با لنينيسم را توضيح ميدهد٬ پرچم کردن شعا "آزادي و برابري را تشخيص ميدهد٬ و بعدا اين را کافي ندانسته٬ ضرورت پاسخ متفاوت از جناح راست اپوزيسيون به جنبش سرنگوني را تشخيص ميدهد٬ ضرورت فوري نيروي مسلح را تشخيص ميدهد٬ و ضرورت کميته هاي کمونيستي براي سازماندهي حزب در داخل و گارد آزادي محصول پراتيک کردن اين خط است٠ نه فقط اين٬ اگر حزب حکمتيست صف جدايي از هخا٬ از الااهواز و ترک پرست ها و کرد پرست ها دارد٬ اساسا محصول اين خط است٠ نه فقط اين٬ امروزه در جامعه کسي حزب حکمتيست ها را از روي موضعگيري ها و سياست هاي امثال من و نسان و ايرج و مهرنوش تشخيص نميدهد٠ صرفنظر از نقش مهمي که کادرهاي اين حزب به عهده دارند٬ خط سياسي آن٬ به شهادت مخالف و موافق از جنس خط کورش است٠ آيا اين به معني بي اشکال بودن کورش است؟ ابدا نه٠ آيا اين به معني وجود در افزوده اي از کورش به منصور حکمت است٬ ابدا نه٬ و خودش هم چنين ادعايي ندارد٠ آيا اين به معني اين است که خط او تنها خط موجود در اين حزب است؟ حداقل به شهادت آنها که تا ديروز در اين حزب بودند و حالا بعداز استعفا روي پاي خود ايستاده اند٬ معلوم ميشود خط او ابدا تنها خط موجود در اين حزب نيست٬ اما پر هوادارترن و قويترن و منسجم ترين خط است٠ اتحاد اکثريت اين حزب به دور جهتگيري هاي او نشان اين واقعيت است٠ آيا کورش به تنهايي همه کاره است؟ قول ميدهم بدون ماها خيلي از کارهايي که خطش ميگويد پيش نميرود٬ اما او تنها کسي است که ميتواند نه فقط ديگران را دور خود متحد کند٬ بلکه به مخالفينش هم جاي بازتري بدهد٠ فقط تصورش را بکنيد خط  رفقايي مانند نسان و ايرج در اين حزب حاکم بود٠ اولا مثل آنها و صد و پنجاه نفر از همراهان رضا مقدم  در اوضاع فعلي آواره مي شديم٠ در ثاني امروز پوست از سر امثال کورش ميکنديم٬ چون مرتب کافر و بي ايمان و رويزيونيست و حتي توطئه گر ميشود٠

 

رفقاي منتقد خط کورش اما لازم است بدانند که افتخار کشف "راست روي" و "شکست طلبي" کورش از آن رفيق تقوايي و مصطفي صابر و علي جوادي و اصغر کريمي است٬ نتيجه تراوشات فکري و به خود پيچيدن هاي شبانه اين مدت هيچ متفکر مستقل و تازه واردي نيست٠ حميد و رفقايش هم انصافا براي آن کشف زحمت نکشيدند٬ چون اين تشخيص عالمانه نتيجه همان سنتي است که در چپ ايران منصور حکمت را راست ميدانست٠ برويد منتقدين به بحث "سناريوي سياه يا سفيد" حکمت را با خط منتقدين به منشور سرنگوني مقايسه کنيد٬ مو  نميزند؛ همان سيستم٬ همان بينش و همان سنت است٬ با اين تفاوت که در نقد اولي عمرايلخانيزاده نيز آنهم از موضع دفاع از کارگر و مبارزه طبقاتي در آن "جدل" شرکت داشت!

 

موضعگيري و جدل سياسي و کشفيات تئوريک به کنار٬ در مورد شعارهاي پيروزي طلبانه امثال نسان و ايرج اما من تعجب ميکنم٠ اگر پيروزي طلبي بايد اميد و انرژي براي کار جدي ايجاد کند٬ اينهمه ياس و نا اميدي شماها از کدام سوراخ ميآيد؟ 

 

 

تاسف براي دوشقه شدن حزب قبلي

نسان به دنبال وفاداري با ايرج اظهار نظر کرده که  با سياست عاقلانه مي بايست کاري شود که از دوشقه شدن حککا جلوگيري شود.(نقل به معني) ايشان با اين موضعگيري با ايرج فرزاد موافق است که آن واقعه ناشي از توطئه مشترک کورش و حميدتقوايي بود. نسان ميداند که رهبران جديد وي٬ قديم ترها در آن حزب سابق٬ از سردمداران منتقد به کورش بودند٬ از اين زاويه که او را جنگنده قاطعي در مقابل جناح حميدتقوايي ارزيابي نميکردند. نه فقط اين ادعا داشتند که اگر به شيوه ايدآل آنها به مقابله برنخيزد٬ آنها براي خود فکري خواهند کرد. به اين هم اکتفا نکردند٬ آن بلواي پلنوم هيجده کميته مرکزي آن حزب قبلي را هم سازمان دادند و  بر آتش دو دستگي آتش ريختند.

از طرف ديگر٬ امثال علي جوادي و آذر ماجدي جزو آتش بيارترين هاي جناح مقابل امروز براي هدفي به اندازه همان روز مقدس٬ موازي با امثال نسان و رهبران جديد وي تاسف ميخورند که چرا آن حزب دو شقه شد. هر دوي اين طرف ها نقش خود را در آن جنگ ميدانند. هر دو طرف احيانا کارهايي کرده اند که فقط خودشان ميدانند. با همه اينها٬ امروز اين ها پشت سر هم براي آن حزب سابق تاسف ميخورند٬ که چرا چنين شد؟

 

آن حزب سابق ديگر برگشتني نيست. اين را هر آدم پخمه اي هم بايد بداند. اما آرزوي دوباره آن از طرف امثال ايرج و آذر ماجدي به عنوان حربه اي عوامفريبانه در خدمت افشاگريهاي شان عليه روح شيطاني کورش و حميد است. پيشنهاد صميمانه من به هر دو طرف قبلا جنگي و حالا شکست خورده اين است که بروند با هم متحد و يک حزب سياسي سازمان دهند. علي جوادي آلريدي يک حزب دارد٬ که با اضافه شدن نشريه ايرج و وبسايت اسد يک حزب خيلي قدرتمند براي کسب قدرت ميشود. امثال نسان نيز ظاهرا هم که شده از بي تشکلي در خواهند آمد٬ ما هم آسوده از عمليات ايذائي آنها عليه فعاليت هايمان٬ آسوده تر کار خواهيم کرد. انصافا نميشود در حاليکه پا به فرار گذاشته ايد٬ فرمان حمله دهيد. نميتوان در حالي که از تحزب گريز ميکنيد٬ براي تحزب قدرتمند دل بسوزانيد. نتيجتا براي اثبات حقانيت خودتان هم باشد٬ برويد با حزب رفقا علي و آذر  يکي شويد. بابا به پير و پيغمبر دنيا اينقدرها هم سياه نيست. شماها هم هنوز ميتوانيد مثبت باشيد٬ مگر از حزب طوفان کمتريد؟

 

 

 

 

پاسخي هم به رفيق غفار غلام ويسي؛

جايي٬ مدتي قبل نوشته بوديد که مردم جذب احزاب کوچک و منجمله حزب حکمتيست نميشوند(نقل به معني اين را ميگويم٬ چون هرچه گشتم خود نوشته تان را متاسفانه پيدا نکردم)٠  گيرم که اين ادعاي شما مثقالي پايه دارد. گيرم که وقتي احزاب کوچک ميشوند٬ مردم هم از سر وزن احزاب به خانه هايشان برميگردند و اتحاد و تشکل و تحزب را کنار ميگذارند.... مهم اما اين است که به دنبال اين حکم حکيمانه دنبال کدام نتيجه گيري هستيد٠ اگر نتيجه اش اين ميشود که بگوييد پس خانه نشيني بعضي از رفقا به  حق بود٬ من حرفي ندارم٬ اصلا تمام مباحث ارزنده اين مدت رفيق ايرج ها همين هدف را داشته است. من هم فکر ميکنم اگر حزب حکمتيست سازمان بسيار قدرتمندي در ايران بود٬ نا اميدي به همين راحتي از ما کادر نميگرفت٬ چون در آنصورت قدرت ما آنقدر مي شد که رهبري جنبش مردم براي سرنگوني را بدست بگيرد و آن جنبش هم با افق راستش زمين نخورد٠ در آن صورت امروز نه فقط کسي از صفوف ما در اثر پس لرزه هاي آن شکست ويران نميشد٬ بلکه هزاران کادر  و عضو به اين حزب اضافه ميشد٠

 

اما هيچ از خودت سؤال کرده ايد که چرا امروز به اين حکم رسيده ايد؟ سه سال قبل وقتي آن حزب سابق درهم شکست و ما حزب حکمتيست را تشکيل داديم٬ شما اين حکم را نداديد٠ آن روز هيچ٬ مطلقا هيچ نداشتيم٠ نه فقط اين٬ بيش از سيصد هزار دلار به پول امروز را هم که قرض بانکي حککا روي دوش مان مانده بود٠ به اضافه  تشکيلات داخل امروز را نداشتيم٬  گارد آزادي را نداشتيم٬ تلويزيون روزانه که هيچ هفتگي هم نداشتم. آن روزها سخنران اولين اول مي دانشگاه تهران هنوز در رهبري اين حزب نبود. مهمترين زنان و مردان شهر سنندج که هر ساله سازمانده تجمعات متنوع  و سخنران اول ميتينگ هاي هزاران نفره بودند٬ هنوز علني نشده و در موقعيت هاي امروزشان در اين حزب نبودند٬ و در کنار اينها خط سياسي متمايز حکمتيست ها هنوز مثل امروز شناخته و متمايز نبود٠ سؤال من اين است که هيچ از خود پرسيده ايد که چرا اين سؤال امروز بعداز اينهمه پيشروي به ذهن شما خطور کرده است؟ چه اتفاقي افتاده که بعضي هاي ديگر هم مثل شما به اين سؤال بي جواب رسيده اند؟

 

 

انتقاد کرده ايد که کورش اخيرا خط ديگري در پيش گرفته است. اگر شاهد شما تئوريهاي بازنشستگان سياسي است٬ اشتباه ميکنيد٬ چون اين تئوريها در اصل متعلق به خط رفيق حميد تقوايي اند . وقتي که اين يکي رويزيونيسم کورش را به گوش ملت ميرساند٬ اين يکي ها به قول خود در رديف فريب خوردگان پشت کورش بودند. اگر نظرات جديد خود شماست٬ از خود پرسيده ايد چرا حکمت علت شکست انقلاب اکتبر را که عواقب شکست آن ميليون برابر شکست آن حزب سابق ما بود را به افکار استالين نسبت نداد؟ از خود سؤال کرده ايد تفاوت اين ارزيابي با ارزيابي آنها که استالين را رويزيونيست ميدانستند٬ چيست؟ دوميها ميگويند استالين در افکارش تجديد نظر کرد. اما کمونيسم حکمت ميگويد براي ارزيابي از آن واقعه بايد به جامعه و جنبش هاي اجتماعي و سياسي مراجعه کرد٬ نه به افکار و عقايد افراد.  به اين دليل افکار و عقايد خود محصول تحولات اجتماعي اند٬ نه بر عکس٠ نتيجتا امروز بايد فضاي سياسي ايران و تغييرات بعداز شکست آمريکا در عراق را ديد و از آن زاويه لرزش و افت و خيز و انشعاب و انحلال و به قول نسان آش بتالي ها را ارزيابي کرد٬ نه از زاويه افکار و عقايد مهتدي و ايلخانيزاده و رضا پهلوي و تقوايي و کورش مدرسي و داريوش همايون و ... اينها همگي عقايدشان تغييري نکرده است٠ بر عکس ادعاي ايرج فرزاد و عمر ايلخانيزاده و علي جوادي٬ نه عبدالله مهتدي يک شبه ديکتاتور شده نه کورش مدرسي مستبد و سرکوبگر٬ و نه تقوايي به انحراف چرخيده است٠ بپذيريد که اگر شکست افق اميد به آمريکا شکست براي راست ها به همراه داشته است٬ اين شکست به نا اميدي در جامعه دامن زده و پس لرزه هايش دامان ماها را هم گرفته است٠

 

يادت هست اوايل قضايا در ميان رفقاي ناراضي بهانه شان تشکيلاتي بود. بعدا بهانه کسب اجازه براي داشتن فراکسيوني بود که کارش انتقاد به حزب باشد! به آنها گفتيم پلاتفرم تان چيست٬ گفتند انتقاد! نهايتا هم ظاهرا "استبداد" کورش مانع ماندن آنها در حزب شد٠ دنيا ميداند که عبدالله مهتدي همان است که بود٬ اما عمر ايلخانيزاده

 

اصرار دارد مشکلش را انحراف عبدالله مهتدي معرفي کند٠ يادت هست بعداز عقب نشيني از مناطق آزاد در کردستان در سال 1364 تعدادي در کومه له٬ منظورم جماعت طاهر خالديان و يوسف پاوه اي و اينها شدند اپوزيسيون چپ و ظاهرا منتقد ناسيوناليسم کومه له٬ و بعدا خودشان سر از راست ترين و افراطي ترين محافل ناسيوناليسم آنهم نوع بارزاني در آوردند؟ بهانه آنها ظاهري چپ داشت٬ اما علتش آن تحول در جامعه بود٬ که نااميدي شان را تئوريزه ميکردند٠ جريان رضا مقدم يادته٬ که با شعار کارگر کارگر رفتند و بيش از صدنفر را٬ يعني بيش از ده برابر ايرج فرزاد و  امثال نسان را به خانه نشيني دعوت کردند؟ اگر کسي آن وقايع را از زاويه تحولات اجتماعي در جامعه نبيند٬ انشعاب و جدايي ها را نتيجه افکار کفرآلود اين و آن رهبر سياسي ارزيابي ميکند٠ باور کن معاونين و مشاورين بوش هم که پشت سر هم استعفا ميدهند و کنار ميروند٬ بهانه شان همين است٠ شرکاي بوش نميگويند شکست ارتش در عراق آنها را عقب ميزند٬ بلکه ادعا دارند که با سياست هاي بوش مخالف اند٠ حتما با بوش اختلاف نظر پيدا کرده اند٬ ولي علت اصلي نه سياست بوش٬ که واقعه اي در آن سوي اقيانوس در عراق است٠ اينها را به عنوان نمونه گفتم٬ تا نشان دهم که مشکل اينهمه انتقاداتي که به کورش و رهبري داريد٬ و کشف جديدتان که "مردم جذب حزب کوچک نميشوند"٬ مثل رفقاي خانه نشين نااميدي در اثر يک واقعه اجتماعي عظيم در منطقه است٠ سياست و نقد و تحليل به کنار٬ از خودت پرسيده اي پيگيرترن منتقدين کورش و قاطع ترين "مدافعين" تز "حزب و قدرت سياسي" منصور حکمت چرا براي کسب قدرت سياسي به انشا نويسي در مورد کورش و حکمتيست ها در دنياي مجازي پناه برده اند؟  رفيق غفار عزيز٬ از روي مدافعين اصلي تزها و نظريات جديد شما٬ خيلي صميمانه عرض کنم که نگران آينده سياسي تان هستم٠ اين را از من بشنويد٬ اينها اگر زمين و زمان را طي کنند٬ از رضا مقدم و ايرج آذرين جلوتر نميروند٠ رضا مقدم ادعا دارد همراه ايرج اول صدوپنجاه نفر را با خود برد٬ که در اينصورت براي خود يک سلطان است. رفيق ايرج دوم اما آن پنج نفر را هم با خود نخواهد داشت٬ چون براي يک نشريه اينترنتي آنهم از نوع "مين ستريم"  به جز خود وي کس ديگري لازم ندارد. اگر محفل رضا مقدم دسته جمعي يک نشريه دارند٬ رفيق ايرج دوم اجازه انتشار مقالات هوادارانش را هم در نشريه اش نميدهد.  بعلاوه همين چند نفر رفيق هم که به دور ايشان جمع شان جمع است٬ زندگي دارند٬ نميتوانند تا ابد پشت کامپيوترشان در کمين افشاگري از ما سنگربندي قهرمانانه حفظ کنند.

 

 

کلام آخر؛

 دوران نااميدي بالاخره ميگذرد. هم جمهوري اسلامي بحران ابدي دارد٬ هم مردم ايران زندگي ديگري ميخواهند و براي آن تقلاي جانانه ميکنند. اين يعني تشکل و تحزب نياز شب و روز اين مردم است. حزب حکمتيست بر متن اين زمينه و نياز اجتماعي خود را براي پاسخ به آينده آماده ميکند. در اين راستا٬ درگير شدن لفظي و جدل با مخالفين و منتقدين حاشيه اي بايد جانبي ترين کار اعضا و کادرها و فعالين حزبي آنهم در فضاي مجازي باشد. گرد آوري نيرو روي زمين سفت کاري بوده از روز اول در اولويت حزب حکمتيست.  اين کار همانطوريکه تا کنون هم تجربه کرده ايم٬ روي زمين و در دنياي واقعي ممکن است.

 

 

 

ترازنامه فعاليتهاي رضا مقدم

سعيد کرامت

 

اخيراً رضا مقدم مطلبي تحت عنوان "در اين بن بست" نوشته است که نگاهي به ساختار و شيوه بحث آن بسيار اَموزنده است. مطلب مورد بحث شامل دو بخش، نقد سياسي و خصومت شخصي ميشود، و با متدلوژي شرقي به هم بافته شده است. نويسنده سعي کرده است که نوشته اش را بصورت يک مقاله "مستند" تهيه کند. اين تلاش، اما، بسيار ناموفق بوده و کار مرا براي نشان دادن متد حاکم بر  اسکلت بندي نوشته اش آسان کرده است.

بحث سياسي

يکي از طنزهاي بحث رضا مقدم اين است که قيافه اي طلبکارانه به خودش ميگيرد. مدعي است که نظرات منصور حکمت راجع به  "حزب و قدرت سياسي"، "حزب و جامعه" و "حزب و شخصيتها" مباحثي غير مارکسيستي هستند  و چون او طبقه کارگر را کنار گذاشته بود در نتيجه سياستهايش ناموفق ازآب در آمدند. 

پس از خواندن آن مطلب  سئوالات متعددي برايم پيش آمد: فرض کنيم که رضا درست مي گويد. او مارکسيسم را بهتر ميفهمد؛ او بيشتر به کارگر اهميت مي دهد. اما وي نزديک به يک دهه از حزب رفته و ادعا ميکند که بيش از ۱۰۰ کادر را که بيشتر از رهبران کارگري بودند با خود برده است.  حالا بعد از اين همه سال که کسي مانعش نبوده، ميتوانند بيلان کارشان را به جامعه بدهد؟ ميتواند يک نظريه يا افق مارکسيستي مطرح از سوي خودش در طول اين همه سال به خوانندگان نشان دهد؟ انقلاب کارگري پيشکش؛ کدام خشت براي کارگر روي هم گذاشته است؟ امور کارگري هم پيشکش؛ چند نفر از آن صد نفري که با او از حزب رفتند را دور خودش جمع کرده است؟ آيا تماس تلفني ساده اي با بيش از چهار نفر از آنها دارد؟ عليرغم اين  همه پز مارکسيستي، رضا مقدم حتي يک اثر يا فعاليت غير مارکسيستي هم نداشته است که امروز به نرخ کالاي مارکسيستي به خوانندگان بفروشد.

الفباي مارکسيسم حزبيت است. نويسنده مورد بحث نه تنها خودش در اين جهت قدمي برنداشته است، بلکه انرژي اش را براي ضديت با احزاب کنوني بکار گرفته است. لابد اين است درک ايشان از مارکسيسم.

 

رضامقدم سعي کرده است که در آن نوشته خود را بعنوان يک غول فکري تصوير کند. اما عملکرد واقعي اش عکس ادعايش را نشان ميدهد.  رضا مقدم اگر از آن توانايي برخوردار بود که تعيين کند که چه کسي ميتواند عضو "کانون کمونيسم کارگري" باشد يا نباشد، پس چرا  پس از سپري شدن يک دهه اکنون به صرافت نقد مباحث  منصور حکمت افتاده است؟ چرا پنج سال بعد از مرگ منصور حکمت، نويسنده بفکر نقد او افتاده است؟ اگر رضا مقدم بحثهاي خودش را جدي ميگرفت، اگر توان سياسي لازم را در خود ميديد، و مهمتر از همه اگر افق سياسي روشني داشت در حزب ميماند، نظراتش را ترويج ميکرد تا آن را تبديل به نظر اکثريت بکند. يا ميرفت يک حزب مارکيسيستي م کارگري را تشکيل ميداد. اين کارها را نکرد چون مشکل اينها نبوند.

 

واقعيتش اين است که کنارگيري رضا مقدم نتيجه انتخاب خاتمي بود. استنباط رضا مقدم از آن تحول سياسي اين بود که اصلاحات خاتمي ايران را بسوي يک دولت متعارف بورژوايي خواهد برد و ديگر خبري از انقلاب و سر نگوني نخواهد بود. بعد از آن واقعه ديگر نخواست وقت خود را "تلف" کند.  اگر رضا مقدم امروز بخاطر سرنگون نشدن جمهوري اسلامي شعف زده به نظر مي رسد به اين دليل است که احساس مي کند که دست کشيدنش از فعاليت حزبي کمونيستي مثمر ثمر بوده است.

مجادله فکري به سبک شرقي

سبک مجادله سياسي رضامقدم نمونه اي از سبک رايج درميان جريانات سياسي شرقي است. طبق نوشته اش، رضا مقدم تنها با سه بحث حکمت مخالف است. در حالي که منصور حکمت بيش از ۳۰۰ بحث مهم داشته است. اين يعني مشکل رضا مقدم تنها بايک درصد از آن مباحث است. آيا براي يک شخصيت جدي پسنديده است بدليل يک درصد اختلاف نظر با همرزمش، نتيجه زحمات خود را جا گذاشته، و نه تنها همسنگرانش را ترک، بلکه به ناحق در مقابل آنها بايستد؟ اين مطالبه "همه چيز يا هيچ چيز"، يک ويژگي چپ بطور کلي و چپ شرقي بطور اخص است. از زاويه نگرش اين قبيل افراد حامل فرهنگ شرقي، اگر نظرشان با نظر رفيق کناردستشان مو بزند، ديگر نخواهند توانست باهم در يک تشکيلات کار کنند. براي اين سنت فکري، ارگانهاي رسمي تصميم گيري، راي گيري در نهادهاي حزبي جنبه فرمايشي دارند. يا اگر يک راي کم آورد قهر ميکند و ميرود. يا مي گويد "واه، واقعه يازده سپتامبر تکرار شد." اگر هم از قبل پيش بيني بکند که رائيش کم ميشود نهاد راي دهنده را دور ميزند-آنرا منحل مي کند. فرهنگ انتظار "توافق صدرصد" و عدم پايبندي به موازين حزبي بيشترين لطمه را به چپ زده است.

انصاف و حقيقت

مشکل فعالين سياسي شرق زده به اين ختم نمي شود. انسان وقتي بيش از پيش ازشان نا اميد ميشود که ميبيند در برخورد به مخالف امروزي و همرزم ديروزي انصاف و حقيقت را بايگاني کرده اند. رضا مقدم تلاش کرده است، با نوشتن پانويسي، مقاله اش را بصورت يک مطلب مستند عرضه کند. اما وقتي نقل قولهاي که از ديگران آورده بود با پا نويسهايش مقايسه کردم، متوجه شدم که در بسياري موارد بدون استناد به هيچ منبعي به مخالفيش به سادگي اتهام زده است. مثلا در صفحه  ۱۲نوشته اش مدعي گشته که کورش مدرسي، رضا و دوستانش را "همرديف شکنجه گر" قلمداد کرده است. اما نويسند اشاره اي به منبع اتهام نکرده است. در چند جاي ديگر اين ادعا را تکرار کرده است و با اضافه کردن يک پانويس به خواننده اين استنباط را ميدهد که گويا از منبع مورد استفاده اش صحبت مي کند. اما وقتي به پانويس رجوع ميکنيد متوجه ميشويد که درمورد موضوعات بي ربط ديگر صحبت کرده است. (در صورت تمايل ميتوانيد به صفحه ۵۴ و پانويس ۵۰ نوشته رضا مقدم مراجعه شود.) اين شيوه نگارش را در هر فرهنگي " جعل و اتهام" مي نامند.

ممکن است که کسي تصور بکند که اقدام به اين جعل امري سهوي بوده است. اما شواهد نشان ميدهد که عمدي سيستماتيک است.  رضا مقدم در صفحه ۷۹ مي نويسد "يکي ديگر از در افزوده هادي کورش مدرسي به استراتژي 'حزب و قدرت سياسي' طرح دولت مشترک با گنجي بود." بکار گيري چنين اتهامي نشان اين است که بکار گيرنده مرز هر اخلاقي را در نورديده و پايبند به هيچ گونه نرم اجتماعي هم نيست.   البته رضا مقدم اين اتهام را از بعضي از رهبران کنوني حزب کمونيست کارگري به عاريه گرفته است. با وجود اينکه رضا مقدم  مظلوم نمايي ميکند که گويا خودش قرباني اين فرهنگ است، اما خودش با آن فرهنگ به جدال مخالفيش رفته است: خود از همان ادبيات، همان اتهمات و همان اخلاق تبعيت مي کند.  من نمي دانم اين تيپ آدمها بعد از سه ده فعاليت سياسي و زندگي در غرب چه ياد گرفت اند. بايد با حال جامعه ايران و بخصوص کارگران پيشروي که رضا مقدم -با اين فرهنگ- ادعاي رهبري آنها را دارد تاسف خورد.

آنچه که اشاره شد، تنها قسمتهايي از جعلياتي بود که رضا مقدم به هم بافته بود.  در انتها لازم است که اين را بگويم که انسان ميتواند نظر سياسي متفاوت داشته باشد  يا اصلا نظر نداشته باشد؛ ميتواند فعاليت سياسي بکند يا نکند. در هر حالي هنوز احتراماش سر جاي خودش است. اما وقتي دست به جعل زد؛ وقتي اقدام به تهمت زدن نمود تنها حيثيت سياسي و اجتماعي خود را به حراج ميگذارد. اين شيوه بحث محصول يک فرهنگ منحط است. اين فرهنگ منحط را بايستي طرد کرد.

 

 

 

حرف جدي نداريد!    

صالح سرداري

 

اخيرا نسان نودينيان و ايرج فرزاد از ميان کساني که چند ماه گذشته از حزب استعفا دادند، حزب ما را نقد  کرده اند.  حزبي كه عليرغم همه مشكلات و موانعي كه بر سر راهش وجود دارد،   به  عنوان حزب قوي چپ به  فعاليت هاي خود مشغول است .حزبي كه با تمام سنگ اندازيها و عمليات هاي ايذايي كار و فعاليت خود را به پيش مي برد.اين را همه مي بينند. براي اين دوستان  انگاردر اين دنيا حزب و دولت و جرياني نيست به أن بپردازند .

 هم و غمشان اين شده تا اين حزب را بكوبند 

از حزب ما و رهبري حزب شيطان سازي ميکنند.  البته ظاهرا  بنوعي طبيعي است اين دوستان بايد ترك حزب و مبارزه متشكل را توجيه كنند. برايشان متاسفم .

براي من كه بيش از سي سال است با اين رفقا مبارزه كمونيستي مشترکي داشتم ، از هر كسي سخت تر است كه شاهد اين نوع رفتار آنها هستم. قبل از کنار ه گيريشان به سهم خود تمام تلاش خودم را كردم،  اما متاسفانه نتوانستم اين رفقا را از موضعي كه در آن افتادند باز دارم .  رهبري حزب  و تعدادي از كادرهايش، رفيق ريبوار احمد ليدر حزب كمونيست كارگري عراق هم تمام تلاش و سعي خود را كردند كه اين رفقا در حزب بمانند و اگر مسائل و اختلافي دارند، در ميان حزب طرح كنند و نيرو برايش جمع كنند.تلاش خودم را كردم ، که  اگر از حزب هم ميروند، مناسبات سياسي درستي با حزب  و با هم  داشته باشيم . كورش مدرسي در مصاحبه اي اظهار  داشت اين رفقا از سازندگان اين حزب بوده و برايشان آرزوي موفقيت کرد.  نحوه جوابشان  به كورش مدرسي و  حمله  به حزب نشان داد اين انتظار اضافي بوده است.

ايرج فرزاد كه قبل تر  از حزب رفته بود، در شاهكارش  به اسم بازبيني از پروسه جدايي حزب کمونيست کارگري مرز سياه و سفيد را کشيد ونوشت معيار دوري و نزديكي اش به هر كسي بستگي دارد به اينكه چگونه با اين ارزيابي وي از انشعاب حزب کمونيست کارگري برخورد مي كنند.در اين دوره  جديد کساني مثل هاشم رضايي و رضا مقدم که جز خصومت با کمونيسم منصور حکمت  چيزي ندارند ، برايش دوست و رفيق قديمي ميشوند و همزمان با چه كينه اي به حزب ما  و ليدر اين حزب و رفقايمان برخورد ميكند.  

اين رفقا در اين دوره به موضعي افتاده و رفتاري از خود نشان دادند كه قبلا بارها و بارها در مقابل آن ايستاده بودند. به اعضا و كادرهاي اين حزب زنگ زدند تا آنها را از مبارزه متشكل كمونيستي در حزب باز دارند. تمام هنرشان اين بود استعفاي دستجمعي هفت نفره نوشتند،تا خوراك تبليغي براي  مخالفين و دشمنان  حزب ما فراهم کنند،که جدي هم گرفته نشد.

 

 واقعيت اينست تا در حزب بودند يك كلمه اختلاف سياسي را طرح نكردند، و خودشان به همه سياست ها و مصوبات حزبي راي داده اند اگر غير از اين است اين رفقا به من و به مردم بگويند كه كجا و در كدام تاريخ در كدام مرجع حزبي اختلافات سياسي (نه غرولند تشکيلاتي ) را مطرح نموده اند.

من و خيلي هاي ديگر در اين حزب در همه جلسات حزبي شركت داشتيم. اختلاف سياسي ازشماها نشنيده و نخواند ه ايم . مشكل اين دوستان ظاهرا از يك مسئله تشكيلاتي شروع شد و نه سياسي. بارها و بارها با تعدادي از اين دوستان در اين مورد بحث كرديم . شخصا چندين بار از اين رفقا پرسيده ام كه واقعا اختلاف سياسي دارند، جوابشان در آن دوره منفي بوده است، يكي از اين رفقا جواب ميداد نه، اما بعدا به سياسي هم تبديل ميشود.

در ارزيابي ايرج فرزاد  از جدايي حزب كمونيست كارگري ايران كه اكنون مثل اينکه همه قبولش دارند،  نوشته است كه كورش مدرسي وحميد تقوايي باعث اين جدايي شده و اتهامات سنگيني را به آنها وارد كرده است. 

 

 به عنوان کسي که در آن دوران با اين رفقا همفکر و هم نظر بودم ، ميخواهم حقايقي را بيان کنم.  به فاكت هاي دقيقي اشاره كنم و بگويم که اين ارزيابي در برخورد به کسي چون  كورش مدرسي چقدر عاري از حقيقت است. و  در آن رويداد به نقش امثال من و ايرج  اشاره كنم . اتفاقا برعكس ادعاي ايرج فرزاد، كورش مدرسي در آن دوره با احساس مسئوليت تمام رفتار كرد.  اگر امروز ايرج و همفكرانش خود را به كوچه علي چب نزنند، قاعدتا بايد به ياد داشته باشند که كورش مدرسي چند جلسه با جمعي از ما از جمله من و ايرج و مجيد و .....  گرفت، تا ما ها را قانع كند بخاطر اينكه حزب دو شقه نشود  ليدري حزب را به حميد تقوايي بسپارد و در كنگره خود را بخاطر حفظ حزب كانديد ليدري حزب نكند.   آيا يادتان هست در  در لندن كورش چقدر تلاش كرد تا ما را قانع كند كه اين مي تواند از انشعاب جلوگيري كند؟ و ما قانع نمي شديم .

آيا بياد مي آوريد كه مدتي قبل از جدايي ما ها من و ايرج و مجيد در جلسه استکهلم به كورش نقد ميکرديم كه سازشكاري ميکند و اين روش را قبول نداشتيم؟  چرا همه آن واقعيت ها را قلم ميگيريد؟ اتفاقا كورش مدرسي برعكس اتهامات ايرج فرزاد با احساس مسئوليت تمام رفتار كرد.   تلاش فراوان كرد تا رهبري جديد حزب كمونيست كارگري را از روشهايي که جدايي را تحميل ميکرد، بر حذر دارد. اما فايده اي نداشت . اينها همه فاكتند.  به شهادت نوشته هاي كورش و سخنرانيش  در كنگره چهارم. و حتي با استناد به نوشته هاي خود ايرج و مجيد .  اگر لازم شود ،  دقيق تر با تاريخ و روز  نقش هر كسي را مي توانم بنويسم.

 

اما عليرغم تمام تلاش هايي كه از جانب ما براي حفظ حزب شد ، خط مشي سياسي حميد تقوايي و امثال آذر ماجدي و علي جوادي در آن مقطع حزب را  دوشقه  كرد.

  

مسئله ديگري كه مخالفان ما در حمله به حزب طرح ميكنند گويا در حزب ما مجال نيست نظرات مختلف  طرح شوند.  اين هم به شهادت اسناد و كنگر ه و نشريات كذب محض است. تا زماني که در حزب بودند ، نظرات مخالف اين دوستان را نشنيديم. ميدانم اکنون سر خيلي از مسائل اختلاف پيدا كرده اند ، اما تا در حزب بودند چيزي نگفتند . ثانيا مگر قرار است همه باهم در همه مسائل مثل هم فكر كنيم . اتفاقا كساني كه براي نظرات خود احترام قائل ميشوند،  در حزب تلاش ميكنند، جدل مي كنند، زحمت مي كشند، ديگران را قانع ميكنند، يا قانع ميشوند،  و يا اختلافات روشن وشفاف ميشوند و حزب و بيرون از حزب قضاوت مي كنند. اما كساني كه بعد از رفتن از حزب تازه اعلام ميكنند اختلاف داشته اند را مردم جدي نمي گيرند. اين رفقا بجاي تصوير سازي از كورش مدرسي مي بايستي مثل او زحمت بكشند و ديگران را قانع كنند. 

مهرنوش موسوي عضو كميته مركزي حزب و همين کادرهاي چند ماه قبل به حزب اتهام مي زنند كه گويا در حزب ما  فضا براي طرح نظرات مخالف نيست.  من سئوال مي كنم شما نه اكنون در دوران منصور حكمت هم و در تاريخ كل چب ايران كدام حزب را مي شناسيد،  كه عضو كميته مركزي اش مثل  مهرنوش موسوي در حزب ما مطلقا هيج كاري نكند غير از مخالفت علني ( و نه از کانالهاي حزبي) با حزبي كه عضو كميته مركزي اش است و در دالانهاي اين حزب هم قدم بزند و طلبكار هم باشد؟  اتفاقا به نظر من اگر ايرادي به حزب باشد درست عكس آن است.  ما گفتيم حزب تعدد نظرات و وحدت اراده هستيم.   اما مهرنوش موسوي و همفكران جديدش نه فقط تعدد نظرات بلکه تعدد عمل را بيشتر گر فته اند.  مهرنوش موسوي ظرف دو سال گذشته مطلقا در هيچ فعاليت حزبي شريك ما نبوده است. در دوره کوتاه دبيري خارج کشور ، ساده ترين وظيفه مسئوليت خود را به سرانجام نرساند. شغلش فقط اين بوده از  هر كسي عليه ما باشد دفاع كند، نظراتش را نه از کانالهاي حزبي ، بلکه از طريق سايتها به اطلاع حزب برساند. هنوز هم در کريدورهاي كميته مركزي اين حزب راه مي رود و با وجود اينکه بارها قابل برخورد تشکيلاتي بوده کسي هم چنين بر خوردي به او نکرده است. اتفاقا اگر ايرادي در حزب ما باشد از اين سر است . ما اتفاقا به هيج كسي از اين بابت بدهكار نيستيم.  

من اين تقسيم كار را قبول ندارم تعدادي تحت لواي تعدد نظرات ، تعدد عمل و زير پا نهادن موازين حزب را پراتيک کنند .  به نظرم اين را نبايد از هيج كسي در هيج سطحي قبول كرد. مهرنوش موسوي كه خيلي  از منصور حكمت فاكت ميأورد أيا مي داند در دوران وي كساني ديگر كه يك صدم مهرنوش عليه حزب شان تبليغات ناروا نكردند چه برخوردي با أنها شد؟اسنادش هست.  ميدانم كه مهرنوش آن دوره عضو حزب نبود ولي در سايت منصور حكمت اين اسناد هست و ميتواند مطالعه کند.

 

 مورد ديگر از اختلافاتي كه من  با اين رفقا دارم اين واقعيت است كه به رسميت نمي شناختند ، غير از نسل قديمي همچو ن ماها  كه سابقه طولاني فعاليت داريم و حق آب و گل براي خود قائليم،  نسلي ديگر از كمونيست