اپوزيسيون راست و دو پرتگاه

 

 

کشمکش آمريکا و جمهوری اسلامی، خطر جنگ، خطر عراقيزه شدن ايران و از هم پاشيدن شيرازه مدنی جامعه را به يک امکان واقعی بدل کرده است و ناگزير، تلاش برای در پيش گرفتن راه موثر مقابله با آن را در دستور روز جامعه و مردم گذاشته است.

 

اين يک واقعيت عينی و فوق العاده حساس است؛ و بايد با چشمان باز در چشم آن نگاه کرد. موقعيت و منافع دو طرف کشمکش که با منافع مردم در ايران و منطقه و جهان ضديت آشکار دارد، بی مسئوليتی هر دو در قبال انسانيت و مدنيت و دوز بالای ماجراجوئی در سياست و عملکرد هر دو، فاکتورهايی هستند که هيچکس مجاز نيست آنها را ناديده بگيرد. در اين ميان موضع جريانات مختلف اپوزيسيون هم، خواه به خطورت و حساسيت مسئله و به مسئوليت خود در برابر آن آگاه باشند و خواه نباشند، دارد محک ميخورد و قضاوت ميشود.

 

بروز نشانه های تمايل به کنار آمدن با جمهوری اسلامی در هيات حاکمه آمريکا و بخشی از دولت بوش، در صفوف اپوزيسيون ناسيوناليست محافظه کار بازتاب وسيعی يافته و به سراسيمگی، بی افقی، نااميدی و تشتت بيشتر در صفوف آنها دامن زده است. دو واکنش از دو جهره شاخص اين طيف در هفته های اخير بحث و جدلهائی برانگيخته است که دقيقا بازتاب دو سياست جاری در هيات حاکمه آمريکا در اين زمينه است. به بيان ديگر شکاف در هيات حاکمه آمريکا در پی شکست استراتژی نظامی شان و تغيير بالانس به نفع جمهوری اسلامی در عراق و منطقه، مستقيما به شکاف و چند شقه شدن در اين بخش اپوزيسيون ترجمه شده که طبيعی و قابل انتظار است. يکی از واکنشها در سخنرانی رضا پهلوی در سوم آوريل در يک موسسه مطالعات استراتژيک در نيويورک با عنوان "تغيير رژيم يا تغيير رفتار رژيم: گزينشی بی تفاوت" و ديگری در نوشته حسين باقرزاده با عنوان "از آمريکا بياموزيم"! باز در سوم آوريل بيان شده است. مضمون دو واکنش، رفتن بسوی دو پرتگاه است: اولی در جهت همکاری با "باز"های دولت بوش و دومی در جهت سازش و "تعامل" با جمهوری اسلامی به سياق دمکراتها و توصيه های گزارش بيکر – هاميلتون. علاوه بر اين در جبهه قومگرايان و فدراليسم هم دنباله اين شکاف دقيقا بر خط شکاف درون هيات حاکمه آمريکا ديده ميشود.

 

جزئيات اين بحث و جدلها نه فی نفسه مهم است و نه چيزی برای مردم در بر دارد. آنچه مهم است، ديدن و درک روندهای پشت اين شکافها و تاثيراتشان بر مسير تلاش عملی برای مقابله موثر با خطر جنگ و از هم پاشيدن شيرازه مدنی جامعه است.

 

ناسيوناليسم خلع سلاح شده

پيامدهای شکست استراتژی نظامی آمريکا در عراق و منطقه را قطعا قبل از هر چيز در سطح جهانی بايد ديد و سنجيد. سر به نيست شدن پروژه "نظم نوين" آمريکا و سر بلند کردن رقبای جهانی اش از اروپا تا روسيه و چين و ژاپن اساسی ترين تغيير دوره ای است که بر روند کشمکش آمريکا و جمهوری اسلامی هم تاثير مستقيم گذاشته است. در پله بعدی و مستقيم تر، تغيير بالانس به نفع جمهوری اسلامی، چنان بالادستی و چنان داعيه ای به سران رژيم داده است که در به مصاف طلبيدن آمريکا با استفاده از شکاف فزاينده بين قدرتهای امپرياليستی ترديدی از خود نشان نميدهند. اين موقعيت بالادست، به جمهوری اسلامی امکان داده که ناسيوناليسم عظمت طلب ايرانی متکی به آمريکا را از لحاظ ايدئولوژی و سياست و تاکتيک خلع سلاح کند و به تلاطم بيسابقه ای بيندازد. هر دو طيف ناسيوناليستهای جمهوريخواه و سلطنت طلب در کمپ اپوزيسيون راست محافظه کار، در اين خلع سلاح و بحران هويتی شريکند.

 

تصور کنيد: اگر روزی مصدق در دادگاه لاهه عليه انگليس تظلم ميکرد، امروز احمدی نژاد و پاسدارانش با دستگيری ملوانان انگليسی بلر و بوش را به موضع تظلم می اندازند. در برابر اين واقعيت، هويت تاريخی و "قهرمان ملی" جبهه ملی نميتواند رنگ نبازد. عمليات حزب الله عليه اسرائيل در شب کنفرانس جی ٨ و دستگيری ملوانان انگليسی در شب صدور قطعنامه ١٧٤٧ شورای امنيت نشان داد که موقعيت خراب کرده استراتژی مشترک آمريکا و انگليس و اسرائيل در عراق و منطقه، چگونه دست جمهوری اسلامی و اسلام سياسی را در منطقه باز کرده است. اين مساله نميتواند تفکر و سياست امثال باقرزاده را خلع سلاح نکند و دست "تعامل"شان را بسوی رژيم اسلامی دراز نکند.    

 

اگر روزگاری شاه با ذوب آهن اصفهان و نيروگاه اتمی بوشهر (هر دو با کمک روسيه)، در باغ سبز "تمدن بزرگ" را به بورژوازی ايران نشان ميداد، امروز وقتی احمدی نژاد و رژيمش به مرحله توليد صنعتی اورانيوم غنی شده ميبالند، ميتوانند فرش را از زير پای ناسيوناليسم عظمت طلب آريامهری بکشند. به جای نقش "ژاندارم منطقه" رژيم شاه، امروز جمهوری اسلامی داعيه قدرت فائقه منطقه را طرح ميکند. داعيه ای که ميتواند آب به دهان هر بورژوای لس آنجلسی سوداسر دوبی و ابوظبی و غيره بيندازد.

 

با باختن آمريکا در برابر رقبای جهانی و در برابر جمهوری اسلامی، ناسيوناليسم طرفدار آمريکا هم باخته است. اين واقعيت در سطر به سطر سخنرانی رضا پهلوی بيان شده است. بعلاوه موضع طرفدار "تغيير رژيم" بودن او در برابر "تعامل"گرايی طيف ديگر، آنقدر محکم نيست که بتواند از فروريختن پايه داعيه اتوريته اش بر اپوزيسيون راست ممانعت کند. بر همين مبناست که اخيرا تلاش برای شکل دادن به يک محور "تعامل"گرا با جمهوری اسلامی با شرکت حزب مشروطه خواه داريوش همايون و اکثريت (جناح نگهدار) و غيره فعال شده است.

 

اين روند سازش طلبی با رژيم اسلامی در صفوف اپوزيسيون راست اعم از سلطنتی و جمهوريخواه در شرايط کنونی به مراتب زيانبارتر و ناموجه تر از عروج اپوزيسيون پرورژيم بدنبال روی کار آمدن خاتمی است. اگر بهانه آن دوره، عروج خاتمی با شعار دروغين "تعديل رژيم" بود، امروز با يک کاسه شدن قدرت حول جناح خامنه ای - احمدی نژاد – مصباح يزدی، "تعامل" با رژيم جز تسليم به رژيم معنائی ندارد. اين ميوه تلخ، حاصل پوسيدگی درخت فرتوت ناسيوناليسم ايرانی و خلع سلاح شدن هويتی و ايدئولوژيک آن در برابر ماجراجوئی اسلامی "ترمز بريده" احمدی نژاد است.

 

جمهوری اسلامی درگير دو جبهه

کشمکش جمهوری اسلامی با آمريکا و دست بالا پيدا کردن آن بر سياست آمريکا و درنتيجه بر اپوزيسيون راست طرفدار آمريکا، هنوز نيمی از تصوير است. جمهوری اسلامی امروز در دو جبهه درگير است: جبهه کشمکش با آمريکا و متحدانش در غرب و جبهه ای که مصاف مردم در برابر او گشوده است. موقعيت، منطق، مکانيسم، قوانين و قواعد اين دو جبهه کاملا با هم تفاوت دارد. در درجه اول بايد ديد که رژيم در جبهه جدال قدرت با آمريکا - ولو موقتا - دست بالا دارد، درحاليکه در مصاف با مردم ابدا چنين نيست. به همين دليل است که رژيم ميکوشد حاصل دست بالا داشتن بر آمريکا را به صورت اعمال فشار اختناق بيشتر بر مردم بچيند، اما مبارزات جسورانه مردم بويژه در ماهها و هفته های اخير نشان داده که نه تنها رژيم در مقابله با مبارزات مردم قادر نيست دست بالا پيدا کند، برعکس شکست کامل او در اين جبهه يک امکان واقعی نيرومند است. اعتراف رفسنجانی در نماز جمعه هفته پيش به "خطرناک" بودن اعتصاب معلمان پرده از گوشه ای از موقعيت رژيم در جبهه مبارزات گسترده مردم عليه آن برداشت. توصيف "خطرناک" دقيقا به اين معنی است که رفسنجانی و ساير سران رژيم به روشنی ميدانند که معنی عملی اين مبارزات، رشد بعد توده ای جنبش برای سرنگونی رژيم است. پاشنه آشيل لاعلاج رژيم در اين جبهه است. به شرط سروسامان يافتن و سراسری شدن و جلورفتن قدرتمند مبارزات کارگران و توده های محروم جامعه، بالادستی رژيم در جبهه جدال با آمريکا حتی اگر به کنار آمدنشان با رژيم هم منجر شود، به دادش نخواهد رسيد و از سرنگونی نجاتش نخواهد داد. 

 

پيوند مقابله با خطر جنگ و سرنگونی جمهوری اسلامی

علاوه بر عامل استراتژيک تضاد آشتی ناپذير منافع مردم با نفس جمهوری اسلامی و ضروری و حتمی بودن سرنگونی رژيم از اين زاويه، در شرايط کنونی از نظر تاکتيکی هم مقابله با خطر جنگ و برداشتن شر آن از سر جامعه، جز از راه سرنگونی امکانپذير نخواهد بود. پيوند مقابله با خطر جنگ با سرنگونی جمهوری اسلامی يک پيوند واقعی و ضروری است. هر بخش از اپوزيسيون، چه راست و چه چپ که در اين مورد شک و ترديدی روا دارد، به سهم خود و به اندازه نفوذ کلامش در ميان مردم، به امر پيشروی مبارزه مردم لطمه ميزند و به گسترش سموم سکون و انتظار در صفوف مردم خدمت ميکند. تاکتيک مقابله با خطر جنگ، در شرايط امروز ايران و جهان دو پايه غيرقابل تفکيک دارد: بدوا تاکيد بر مبرميت سرنگونی جمهوری اسلامی و به موازات آن، ايستادن قاطعانه عليه سياست تهديد نظامی آمريکا و اسرائيل و همچنين سياست تحريم اقتصادی.

 

تلاش برای آگاه کردن مردم به غيرقابل تفکيک بودن اين دو فاکتور و متعهد کردن طيف هرچه وسيعتری از اپوزيسيون به اين دو معيار، شرط موفقيت در گذاشتن يک سنگ بنای موثر در جهت حفظ مدنيت جامعه ايران است.

 

هشدار مجدد به مردم!

هيچ چيز طبيعی تر و منطقی تر از اين نيست که مادام خطر جنگ و از هم پاشيدن شيرازه جامعه بالای سر مردم مانده است، نبايد از تکرار اين هشدار فروگذار کرد که: سکون و انتظار مهلک است. راه موثر مقابله با اين خطرات آستين بالا زدن برای ساقط کردن هرچه سريعتر جمهوری اسلامی به نيروی خود ما است.